محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
پیوند آسمانی ماپیوند آسمانی ما، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

محمدمهدی کیانپور سرباز کوچلو امام زمانه

ارزش علم و دانش

1393/7/23 18:06
نویسنده : مامان بابا
404 بازدید
اشتراک گذاری

سلام الان یک ماه از مهر ماه میگذره و من داشتم فکر می کردم و به یاد حرفهایی امروز یکی ار همکارام تو محل کارم افتادم که مرتب میگفت درس به چه دردی میخوره کاش از همون اول سراغ یه کار دیگه میرفتیم و اینکه اگه با مدرکت بری سوپر مارکت یه شکلاتم بهت نمی دن و .........و من پیش خودم فکر کردم شاید یه روزی  این سوال تکراری بیاد سراغت که واقعا علم بهتره یا ثروت ؟؟؟؟ من جوابهایی زیادی رو شنیدم ولی هیچ کدوم به اندازه این داستان کوتاه موثر نیست  پس گوش کن تا برات بگم یکی بود یکی نبود ..

مردسبزی فروشی، با راهنمایی مردی دانا، پسرش را به شهر فرستاد تا درس بخواند و برای خودش کسی شود. او هر ماه برای پسر پول می فرستاد. یک ماه پول دیر به دست پسر رسید و او در خانه غذایی نداشت. به نانوایی رفت و گفت: من نون می خوام و پول ندارم. ولی چیزهای زیادی می دونم و می تونم به جای پول بهت چیز یاد بدم. نونوا گفت: «من پول میدم و آرد می خرم، پول می گیرم و نون میدم. علم تو به چه درد من می خوره؟» پسر ناراحت شد و گفت: «علم من اندازه یه نون هم نمی ارزه» با این فکر درس رو ول کرد و به روستا برگشت. پسر همه چیز را برای پدر و مرد دانا تعریف کرد. مرد دانا گفت: «فردا جوابتون رو میدم.»

فردای اون روز مرد دانا یک مروارید به خدمتکارش داد و او را به مغازه ی سبزی فروشی فرستاد. سبزی فروش و پسرش خدمتکار را نمی شناختند. خدمتکار مروارید را به آنها داد و گفت: «من پول ندارم. میشه این رو بگیرید و به جاش بهم سبزی بدید؟» سبزی فروش و پسرش به خدمتکار خندیدند و گفتند: «این رو بده بچه ها تیله بازی کنن. این به درد ما نمی خوره. اما می تونی سبزی رو ببری و بعدا پولش رو بیاری.» خدمتکار گفت: «نه نمی خوام.» و رفت همه چیز را برای مرد دانا تعریف کرد.

مرد دانا مروارید را از او گرفت و به سراغ مرد سبزی فروش رفت و گفت: «این رو می شناسی؟» سبزی فروش گفت: «آره. پس اون از ظرف تو اومده بود؟ من می خواستم بهش نسیه بدم. قبول نکرد. آخه این مهره ی بی ارزش که به درد من نمی خوره.» مرد دانا از سبزی فروش و پسرش خواست مغازه را تعطیل کنند و با او به بازار طلافروشها بروند. آنجا پیش چند زرگر رفتند و مروارید را نشان دادند. هر زرگر قیمت زیادی برای آن می گفت. حتی یک نفر گفت این مروارید خیلی می ارزد و اصلا نمی شود روی آن قیمتی گذاشت.

سبزی فروش و پسرش حسابی تعجب کردند. مرد دانا گفت: «حالا متوجه شدید؟ شما چون با این مروارید آشنا نبودید و چیزی رو در موردش نمی دونستید قدرش رو نمی دونستید و فکر می کردید چیز بیخودیه. اما این دلیل بی ارزش بودن مروارید نیست. همون طور که دیدید زرگرها با دانشی که تو این زمینه داشتند فهمیدند مروارید چه قدر قمیتیه. حکایت تو و اون نونوا هم همینه. کسی که ارزش علم رو نمی فهمه، برای علم اهمیتی قائل نیست. اما این دلیل نمیشه که بگیم علم بی ارزش و به درد نخوره. اما کسایی هستند که جون با دانش آشنا هستند قدر و ارزشش رو میفهمنن و خریدارش هستن پس پسرم یادت باشه هیچ چیز در دنیا به اندازه علم (نه مدرک )و دانش (نه پول) ارزش نداره ایشالا که تو هم ازدانشمندا  دوره خودت باشی دوست دارم و این جمله نلسون ماندلا رو هیچ گاه فراموش نکن .و نذار حرفهایی غلط دیگران در تصمیمت  موثر باشه و اون حرف اینه :

        اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان نیما
25 مهر 93 10:31
مامان امیرحسین
26 مهر 93 21:32
پس مامانی میخواد شما یه دانشمند بشی حالا دانشمند کوچولو علم بهتره یا ثروت؟ با مدرک لیسانس من بهم سبزی میدن؟
مامان بابا
پاسخ
سلام .عزیزم اینهمه توضیح دادیم انوقت می پرسی بالیسانست سبزی میدن با این روش بهت اب هم نمی دن چه برسه به سبزی....